تور دوچرخه سواری شهرستان انارک در تاریخ 96/02/15

برگزاری تور یک روزه دوچرخه سواری شهرستان انارک

 

خاطره تور انارك

ساعت داشت زنگ ميزد، با چشمها بسته دنبالش گشتم تا خاموش كنم بعد از كمي جستجو و عدم موفقيت به ياد اوردم كه ديشب از عمد جاي ساعت را عوض كرده بودم كه يه موقع خواب نمونم...

به هزار زحمت چشمهامو باز كردم و پاشدم و ساعت را خاموش كردم، چهار صبح بود. تاريك، خاموش، خنك و دوست داشتني...

بعد از مدتها، اصلا انگار بعد از هميشه! قرار بود با خانواده ي فوق العاده ي اسپادانا براي يك روز همسفر بشم. اشتياق سفر از يكطرف و كنجكاوي هم از طرف ديگر...

كنجكاو كه امروز چطور پيش ميره، همسفرها چطورند؟ اصلا انارك چه جور جاييه؟ نكنه دوچرخه م توي بار آسيب ببينه؟؟ و هزار تا سوال ريز و درشت ديگه...

دوش گرفتم، بار و بنديلمو بستم، دوربين و باتريش و لوازمشو يكبار ديگه هم چك كردم و زدم بيرون. داشت يكمي دير ميشد. سوار بر دوچرخه به سمت محل موعود حركت كردم. يه نيم ساعتي ركابزني داشتم تا برسم. به خودم گفتم خوبه يكمي زانوهام گرم ميشه و آماده ميشم. از طرفي هم داشت ديرم ميشد... ولي خوب با يكم فشار و چند كيلومتر تندتر رفتن و زور زدن توي سربالايي و رد كردن يه چراغ زرد! اين تاخير به حداقل رسيد...

رسيدم! نصف دوچرخه ها را بار وانت كرده بودند... وحشت كردم!! دوچرخه منو كجا ميخواند بذارند؟!! نكنه وسط اينها له بشه؟؟؟ كه فرشته ي نجاتش سر رسيد: آقا جمال. "دوچرخه تو بذار تو صندوق اتوبوس" انگار كه دنيا را بهم دادند. خيالم راحت شد. دوچرخه را جا دادم و عكاسي را شروع كردم. خدا را شكر آمار آشناهاي يافت شده بين همسفرها بيش از انتظارم بود. يخم داشت وا ميرفت. "همه سوار شدند؟"، "خوبه"... توجيه گروه توسط سرپرست درجه يكمون و به اميد خدا سفر آغاز شد.

طول حدودا سه ساعته مسير داخل اتوبوس با هيجانات و انرژي دوستان عين برق گذشت (گرچه براي من كه قسمت اعظمش در خواب ناز طي شد...) براي صرف صبحانه در نايين توقف كوتاهي داشتيم و جاي شماها خالي نان و پنير و خرما + حلواشكري داشتيم با چايي... هواي صبگاهي نايين خنك و بهاري بود. پس از صرف صبحانه مجددا سوار اتوبوس شديم و رهسپار انارك...

حدود يك ساعت بعد انارك بوديم. استقبال گرم دوستان عزيز گروه دوچرخه سواري انارك، هلال احمر و نيروي انتظامي انارك  حس مثبت و انرژي حاكم را دوچندان كرد. با راهنمايي اعضاي محترم گروه دوچرخه سواري انارك گشت و گذاري در شهر به غايت زيباي انارك داشتيم، موزه ي مردم شناسي انارك، جايي كه اگر گذرت افتاد و نديدي، ظلم كرده اي به خودت. انارك به راستي كشف نشده، اجحاف شده در حقش... پس از بازديد از موزه دوباره به جاده زديم، اينبار اما، با دوچرخه هايمان. قبل از اينكه با شهر وداع كنيم در كناره دروزاه ي شهر، سلامي كرديم بر زنده يادان دلاور نيروي انتظامي كه در درگيري با اشرار در منطقه ي سياهكل به درجه رفيع شهادت نائل آمده بودند.

ركابزني به طور جدي آغاز شد... حمايت و اسكورت عزيزان نيروي انتظامي در طول مسير حس خوب امنيت را به همراه داشت. خودرو نيروي انتظامي، به همراه سه خودروي وانت و يك خوردوي شخصي متعلق به جناب آقاي ..... ميزبان عزيزمان در انارك در تمام طول مسير، ركابزنان را مورد حمايت خود قرار ميدادند. مسير با حدود ده كيلومتر شيب مايلم به سمت پايين و پس از آن حدود بيست كيلومتر با تقريبا همان شيب به سمت بالا ادامه داشت و در نهايت به بقاياي معدن ...... ميرسيد. اين شيب ملايم و اندكي گرم شدن هوا بسيار كمتر از آن بود كه بتواند انرژي و حس مثبت گروه را تقليل دهد. همگي با نرمي و آرامش به طي مسير مشغول بودند. در همان جاده و حين ركابزني از زيباييهاي وصف ناپذير طبيعت اطراف انارك لذت ميبرديم، عكس ميگرفتيم و خاطره ميساختيم...

به دو كيلومتري معدن رسيديم، مهندس ثابتي و همكارانشان در آنجا منتظرمان بودند، بعد از اين ركابزني هيچ چيز بيشتر از يك نوشيدني خنك و پر كردن بطريهاي آب لذت بخش نيست. تا تجربه نكرده باشي، نميداني يك جرعه آب خنك بعد از ركابزني در هواي نيمه گرم كوير، چگونه به محض نوشيده شدن توسط تك تك سلولهاي بدنت حس ميشود و جاني دوباره به بدنت خواهد داد...

پس از توقف كوتاه مسير را به سمت معدن ادامه داديم. دقايقي بعد به يك منطقه ي مسكوني متروك رسيديم! خانه هايي قديمي كه برخي مخروبه و برخي در شرف خراب شدن بودند. نهار را مهمان يكي از اين خانه ها شديم، منزل آقاي اشميت! مهندس آلماني و سرپرست معدن! البته تا قبل از وقتي كه معدن تعطيل شود يعني حدود ٥٤ سال پيش، همزمان با افتتاح معادن سرچشمه. آقاي اشميت مدتها پيش به اتفاق ساير كاركنان معدن از اين منطقه رفته بودند و رهايش كرده بودند. منزل آقاي اشميت از آن نيمه مخروبه هاي قابل بازسازي بود كه انصافا ارزش بازسازي هم داشت. يك حياط نه چندان بزرگ دورتادور ساختمان اصلي بود با يك حوض بيضي شكل در سمت ورودي آن. در چوبي سبز رنگ و كم عرضي ورودي خانه بود. سبك وسايل و معماري خانه به سبك معمول ايراني نبود.

ساختمان نسبتا بزرگ بود اما نه آنقدرها كه بگوييم كاخ باشد. يك ساختمان شامل شش اتاق با كاربريهاي متفاوت. يكي به نظر ميامد براي مطالعه باشد، ديگري پذيرايي از مهمان ها، يكي نهار خوري و ديگري اتاق خواب. اشپزخانه هم متفاوت بود. مثل آشپزخانه هاي شهري در كارتون هايدي!!! با جاي مجزا براي هيزم و خشكبار. يك سرويس بهداشتي به سبك شرقي هم در گوشه اي از حياط قرار داشت.

ميشد زندگي را هرچند در گذشته اي نسبتا دور حس كرد...

خلاصه اينكه يك چايي مهمان مهندس اشميت بوديم و نهار را هم به اصرار ايشان مانديم!!

بعد هم كمي در اين منطقه به جستجوي و اكتشاف دوباره پرداختيم، راهي خود معدن شده بوديم كه با رعد و برق هايي كه در دور دستهاي دشت ديديم و شنيديم، ترجيح داديم بيش از اين مزاحم مهندس اشميت و همكارانشون نشويم و برگرديم تا زودتر به جاده برسيم. تا جاده دو كيلومتر راه بود ولي چه كسي حدس ميزد كه اين دو كيلومتر تبديل بشه به خاطره انگيزترين دوكيلومتر مسير؟! باد شروع شد و شدتش كم و زياد ميشد. كم كم به همراه خود غبار آورد و كم كم آسمان تاريك شد و كوير روي ديگرش را رو كرد!! طوفان شن... از دور سيل غبار كه ميامد را ديدم و سريع ماسك صورت را زدم ولي فرصت براي پوشيدن كاور نبود، موج اول رسيد، مثل شلاق روي پوست مي نشست. ردش ميسوخت و كمي هم درد داشت. سريع پشت دوچرخه روي زمين نشستم و دوچرخه را روي خودم انداختم، به بقيه هم كه اطراف بودند گفتم همين كار را كردند. شيب بدنه ي دوچرخه از شدت ضربه هاي ذارت شن ميكاست. صداي برخوردشان را به تنه ي دوچرخه ميشنيدم. چند ثانيه بيشتر طول نكشيد. تمام شد دوباره راه افتاديم، اما موج بعدي در راه بود... ميديدمش. چند متر جلوتر رسيد و دوباره در پناه دوچرخه. دوباره حركت، و اما موج سوم... قرمز بود و خشمگين... غضب كرده از همان دور، ميامد. بعيد ميدانستم از دوچرخه ها كاري بر بياد. اطراف را نگاه كردم، حاشيه ي جاده يك برآمدگي خاكي بود، در شيبش روي زمين پناه گرفتيم، اين يكي شوخي نداشت، وقتي رسيد نور را دزديد! شب شد، تاريك در حدي كه به سختي ميشد اطراف را ديد، و انگار قصد هم نداشت تمام شود. زيبا بود، زيباتر از هر چيزي كه تا آن لحظه ديده بودم. آن برآمدگي كنار جاده خيلي خوب بود. خيلي طول كشيد تا تمام شود ولي با اين حال به يك دقيقه نرسيد!! بعد از آن هم يك موج كوچك ديگر و سر انجام دو كيلومتر تمام شد و به جاده رسيديم و در ساختمان نگباني پناه گرفتيم... بقيه هم آمدند. طوفان هم تمام شد. باران گرفت. در ساختمان نگهباني همگي با هيجان داشتند اين تجربه زيبا را هر يك از نگاه خود به اشتراگ ميگذاشتند. برق هيجان و شگفتي ناشي از اين تجربه در چشم همه هويدا بود.

دوچرخه ها بار وانت شدند و اتوبوس هم آمد و بازگشتيم به اصفهان. مسير باز گشت كه سراسر شيب سرپاييني بود مايه ي تاسف بود براي ما كه به اميد لذت همين سرازيري تمام سربالايي را ركاب زده بوديم. اما خوب باران هم شده بود و وضعيت طوفان هم نا مشخص و خلاصه اينكه نميشد...

مسير برگشت هم داخل اتوبوس مثل رفت پر بود از انرژي. همه از تجربه هاي برنامه ي اجرا شده ميگفتند و عكسهايي كه گرفته بودند را رد و بدل ميكردند... و گروهي از خانواده ي اسپادانا، يك روز پر خاطره و زيباي ديگر را با هم و در كنار هم ساختند.

و اين بود انشاي من (احمد لطفي زاده)

 

 

با تشکر ویژه از:
دوستان و هم رکابان خوبمان در شهرستان انارک
فرماندهی نیروی انتظامی بخش انارک
هیات دوچرخه سواری شهرستان انارک
مدیریت حفاظت امنیت سایت هسته ای انارک
پایگاه آتش نشانی انارک
پایگاه اورژانس 115انارک
جناب آقای کافی

و همچنين تشكر ويژه از آقاي احمد لطفي زاده بابت نوشتن خاطره خوبشان از انارك

 

 

 

 

وعده ما هر جمعه راس ساعت هفت صبح ضلع جنوبی پل آذر مقابل فرهنگسرای فرشچیان. برای شرکت در برنامه‌های رکابزنی تفریحی انجمن نیازی نیست که یک دوچرخه‌سوار حرفه‌ای باشید، کافیست تا در موعد مقرر با دوچرخه در محل حضور پیدا کنید. منتظر دیدار شما در جمعه این هفته هستیم.

آخرين جمعه هر ماه صرف صبحانه در كنار همركابان